ئه و روزگاره ی من توم خوش ئه ویست شیت بووم شیت روزگاریک بوو ده مه ویست هه ر تو بکه م به خوشه ویست وه ک باله ندیک که له لانه ی خوی بیزار ده بیت وه ک رووباریک که له لانه ی خوی بیزار ده بیت بیزارم لیت بیزارم لیت بیزار.....
سلام آسو هستم فقط خواستم بگم گناه تو هیچوقت قابل بخشش نیست!
سلام گولم می خوام یه چیزی رو بهت اعتراف کنم .خیلی خودم را زیر و رو کردم تا فهمیدم
چرا رنج می کشم .دختر خوبی بودی اما هیچ احساس نزدیکی وصمیمیتی نسبت به من نداشتی .
انگار من هم یکی از بی شمار دوستانت بودم نه دلت برام تنگ می شد نه برام وقت
می گذاشتی .در حالی که من به دنبال عشق می گشتم . یک جمله گرم می توانست دل پرتلاطم و
منتظرم را ارام کند ولی .......عین یک کوه یخی سرد بودی . از نظر تو ادم ها ازدواج
می کردند چون باید ازدواج کنند درک نمی کردی چیزی ورای فرمان های بیرونی وجود دارد
وان شعله مقدس عشق است که دنیا را گرم و زیبا نگه می دارد. خیلی سعی کردم دنیاها یمان را
به هم نزدیک کنیم اما نشد . دیدم که نمی توانم یک عمر با دختری ماشینی زندگی کنم دختری که
بسیاری از ویژگی هایش را دوست داشتم اما با مهمترین و پنهان ترینش نمی توانستم کنار بیام .
به هم این خاطر خواستم تا دوستی مان را تمام شده تلقی کنی.
در این مدت خیلی دنبال جایگزینی گشته ام اما انگار دلم دیگر نمی تواند برای هیچ کس بتپد.
شایدم دلم مثل دل تو یخی شده........ اسو این یکی از دلیلم بود و دلیل دیگشو خودت خوب
می دونی همون دوستم که بهت زنگ زد................دلم شکست. خورد شدم .
دلیل دیگش بیماریم بود گولم که تو هیچ وقت باور نکردی
ولی از ته قلب هنوز دوستت دارم و به فکرت هستم همیشه و همه جا و امیداوارم هیشه شاد
باشی گلم .
اگه ازم بیزاری بهت حق می دم ولی تو هم یه کم به من حق بده و منو درک می کردی
قسم به اون روزهای بارانی هنوز دوستت دارم ولی ای کاش .............
همیشه با منی ای نیمه جدا از من
بریده با زبانم چه ناروا گفتم
تو نیمه نیستی ای جان. تمام من هستی
اگر به قهر نگیرد ترا خدا از من
چگونه بی تو توانم زیست ؟
چگونه بی تو توانم ماند؟
چگونه بی تو سخن بر زبان توانم راند ؟
غروبگاهان که در کوچه های خلوت شهر
که بو پیچک هذیان عاشقی می گفت
تو در کنار من اهسته راه می رفتی
روزی که باران در کوچه ها فرو می ریخت
تو می رسیدی و باران موی تو بر دوش
زموی خیس تو عطری غریب برمی خواست
من از قفس عطر غریب او مدهوش
در ان خیابان روزهای برف ی زمستان
صدای پای تو و پای من طنین می بست
نسیم بوسه ما را به اسمان مبرد
زمن مپرس که ایا زمان چگونه گذشت
که من حساب شب و روز را نمی دانم
من از تو یک تپش دل جدا نمی مانم
من از تو دل نمی توانم کند
