تبليغاتX
آسو عشق من

آسو عشق من

ما آن پاک دلانیم که به کس کینه نداریم

 

 

ئه و روزگاره ی من توم خوش ئه ویست شیت بووم شیت روزگاریک بوو ده مه ویست هه ر تو بکه م به خوشه ویست وه ک باله ندیک که له لانه ی خوی بیزار ده بیت وه ک رووباریک که له لانه ی خوی بیزار ده بیت بیزارم لیت بیزارم لیت بیزار.....

سلام آسو هستم فقط خواستم بگم گناه تو هیچوقت قابل بخشش نیست!

 

 

سلام گولم می خوام یه چیزی رو بهت اعتراف کنم .خیلی خودم را زیر و رو کردم تا فهمیدم

 

چرا رنج می کشم .دختر خوبی بودی اما هیچ احساس نزدیکی وصمیمیتی نسبت به من نداشتی .

 

 انگار من هم یکی از بی شمار دوستانت بودم نه دلت برام تنگ می شد نه برام وقت

 

می گذاشتی .در حالی که من به دنبال عشق می گشتم . یک جمله گرم می توانست دل پرتلاطم و

 

 منتظرم را ارام کند ولی .......عین یک کوه یخی سرد بودی . از نظر تو ادم ها ازدواج

 

می کردند چون باید ازدواج کنند  درک نمی کردی چیزی ورای فرمان های بیرونی وجود دارد

 

وان شعله مقدس عشق است که دنیا را گرم و زیبا نگه می دارد. خیلی سعی کردم دنیاها یمان را

 

به هم نزدیک کنیم اما نشد . دیدم  که نمی توانم یک عمر با دختری ماشینی زندگی کنم دختری که

 

 بسیاری از ویژگی هایش را دوست داشتم اما با مهمترین و پنهان ترینش نمی توانستم کنار بیام .

 

 به هم این خاطر خواستم تا دوستی مان را تمام شده تلقی کنی.

 

در این مدت خیلی دنبال جایگزینی  گشته ام اما انگار دلم دیگر نمی تواند برای هیچ کس بتپد.

 

شایدم دلم مثل دل تو  یخی شده........ اسو این یکی از دلیلم بود و دلیل دیگشو خودت خوب

 

می دونی همون دوستم که بهت زنگ زد................دلم شکست. خورد شدم  .

 

دلیل دیگش بیماریم بود گولم که تو هیچ وقت باور نکردی

 

ولی از ته قلب هنوز دوستت دارم و به فکرت هستم همیشه و همه جا و امیداوارم هیشه شاد

 

باشی گلم .

اگه ازم بیزاری بهت حق می دم ولی تو هم یه کم به من حق بده و منو درک می کردی

 

قسم به اون روزهای بارانی هنوز دوستت دارم ولی ای کاش .............

 

 

 

همیشه با منی ای نیمه جدا از من

بریده با زبانم چه ناروا گفتم

تو نیمه نیستی ای جان. تمام من هستی

اگر به قهر نگیرد ترا خدا از من

  

چگونه بی تو توانم زیست ؟

چگونه بی تو توانم ماند؟

چگونه بی تو سخن بر زبان توانم  راند ؟

  

غروبگاهان که در کوچه های خلوت شهر

که بو پیچک هذیان عاشقی می گفت

تو در کنار من اهسته راه می رفتی

 

روزی که باران در کوچه ها فرو می ریخت

تو می رسیدی و باران موی تو بر دوش

زموی خیس تو عطری غریب برمی خواست

من از قفس عطر غریب او  مدهوش

  

در ان خیابان روزهای برف ی زمستان

صدای پای تو و پای من طنین می بست

نسیم بوسه ما را به اسمان مبرد

  

زمن مپرس که ایا زمان چگونه گذشت

که من حساب شب و روز را نمی دانم

من از تو یک تپش دل جدا نمی مانم

من از تو دل نمی توانم کند

 

هنوز تنهام

 

 


چهارشنبه 1 آبان1387 |

 

كاش الان آغوش گرمت سر پناه خستگیم بود

دو تا چشمات پر از اندوه

واسه دل شكستگیم بود

آرزوم اینه كه دستام توی دستای تو باشه

تنگی این دل عاشق با نوازش تو واشه

واسه چی خدا نخواسته من كنار تو باشم

قول می دم با داشتن تو هیچ غمی نداشته باشم

همه هستی قلبم تو دو حرف خلاصه میشه

عشق تو ، بودن با تو

پرم از ترانه تو

گر چه واژه ها حقیرن

خوبه وقتی نیستی پیشم

اونا دستمو می گیرن

راز عشق منو هیچ كس غیر مهتاب نمی دونه

تنها شاهد واسه غصه ، گریه و تنهاییم اونه

وای اگرمن این نبودم كاش میشد پرنده باشم

تا از این دور بودن از تو بتونم بلكه رها شم

یه پرنده شم شبونه

بكشم پر به خیالت

برسم به لونه تو

بگیرم سر زیر بالت

زندگیم رنگ خا بود

اگه تنها تو رو داشتم

اگه میشد واسه گریه

رو شونت سر می گذاشتم

 


پنجشنبه 20 دی1386 |

 

سلام آسو

اميدوارم �­الت خوب باشه
خيلي دلم گرفته .خيلي .نمي دونم از كجا شروع كنم كاش مي تونستم اون چيزي كه تو دلمه رو بهت بگم

چند ماهي كه ازت خبري ندارم اخرين روزي كه همديگرو ديديم يادته روزي خوبي براي هردومون نبود مي دونم از دست من نارا�­تي مي دونم ديگه هيچ وقت نمي تونم تو شهرچشمات قدم بزارم . كاش مي دونستي رفتنم رو نمي خواستم . كاش همون وقت كه هنوز مسافر شهر چشمات نشده بودم چشمات رو به روم مي بستي .
كاش همون وقت كه لبخند رو گوشه ي لبات ديدم چشمهام رو مي بستم . �­الا چه كنم با اين دل كه آسمونش هميشه باروني ميشه.اين گريه ها و اين بغض هميشگي ديگه برام شده عادت .، رفتم كه ديگه هيچ وقت دل مهربونت رو زخم نزنن .
.ولي الان از تنهاي دارم مي ميرم خيلي دلم برات تنگ شده ولي مي دونم كار از اين �­رف ها گزشته فقط مي خوام منو ببخشي مي دوني اولين باري كه ديدمت براي چند سانيه خوشكم زد از اون وقت به بعد هميشه صورت زيبايت جلوي چشمم بود به هرچي نگاه مي كردم تو رو مي ديدم درست مثل الان هنوز اون ا�­ساس برام تازگي داره هنوز باهامه من با اين ا�­ساس زنده ام هيچكس نمي تونه اين ا�­ساسو ازم بگيره نه دوري نه غربت و نه تنهاي
تا دنيا دنياست دوستت دارم مي خوام اينو بدوني ولي... خودت خوب مي دوني
از روزي كه از هم جدا شديم برام اتفاق هاي بدي افتاده مرگ برادر زادم .بستري شدن خودم و...
خيلي دوست دارم بازم صداتو بشنوم . هنوز يادگاري هات پيشمه هرشب اونارو نگاه مي كنم واشك چشام سرازير ميشه. آسو همنطور گفتم نمي تونم چيزاي كه تو دلمه رو بگم نمي دونم چرا ولي يه چيزي خوب مي دونم و مي گم كه

هميشه دوستت دارم. هميشه

.............................................................................

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم

همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم

شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم

شدم آن عاشق ديوانه که بودم � در نهانخانه ی جانم گل ياد تو درخشيد

باغ صد خاطره خنديد

عطر صد خاطره پيچيد �يادم آمد که شبی باهم از آن کوچه گذشتيم

پرگشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم

ساعتی بر لب آن جوی نشستيم

تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت

من همه م�­و تماشای نگاهت

آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان زمان رام

خوشه ي ماه فرو ريخته در آب

شاخه ها دست برآورده به مهتاب

شب و ص�­را و گل و سنگ

همه دل داده به آواز شباهنگ � يادم آيد تو به من گفتی:

� از اين عشق �­ذر کن!

ل�­ظه ای چند بر اين آب نظر کن

آب، آيينه عشق گذران است

تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است

باش فردا، که دلت با دگران است!

تا فراموش کنی، چندی از اينشهر سفر کن! � � با تو گفتم:

� �­ذر از اين عشق؟ ندانم

سفر از پيش تو؟

هرگز نتوانم

روز اول که دل من به تمنای تو پر زد

چون کبوتر لب بام تو نشست

تو به من سنگ زدی، من نه رميدم، نه گسستم �

باز گفتم که: � تو صيادی و من آهوی دشتم

تا به دام تو درافتم، همه جا گشتم و گشتم

�­ذر از عشق ندانم

سفر از پيش تو هرگز نتوانم، نتوانم … � � اشکی از شاخه فرو ريخت

مرغ شب ناله ی تلخی زد و بگريخت

اشک در چشم تو لرزيد

ماه بر عشق تو خنديد

يادم آيد که دگر از تو جوابی نشنيدم

پای در دامن اندوه کشيدم

نگسستم، نرميدم � رفت در ظلمت غم، آن شب و شب های دگر هم

نگرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم

نکنی ديگر از آن کوچه گذر هم

بی تو، اما به چه �­الی من از آن کوچه گذشتم…!



. ...............................................................................


ئه لین له قوتبین شه ش مانگ روژو

شه ش مانگ شه و

خه لکی نه ویستو ه و

چاو له خه و ه

ئه من له کام قوتبین ده ژیم

که ئه مه بیست و سه سال هه ر شه و.


.

یکشنبه 4 شهریور1386 |

 

  

 

اگر می توانستم  مجازاتت کنم

 

از تو میخواستم,به اندازه ی که تو را دوست دارم

 

مرا دوست داشته باشی

 

 

 

 


پنجشنبه 14 مهر1384 |

 

 

تقدیم به تو


چهارشنبه 13 مهر1384 |

 

 

نميدانم از چيست كه وقتي تو را مي بينم زبانم بند مي آيد
نميدانم چرا وقتي مي بينمت گلها در دستم پژمرده مي شوند
 

وقتي تو را مي بينم گوئي كه دوباره متولد ميشوم
وقتي به چشمانت نگاه مي كنم انگار كه تمام دنيا را بمن داده اند

وقتي كه تو را مي بينم آتشي بر جانم ميافتد
وقتي تو را مي بينم قلبم مي سوزد

وقتي تو را مي بينم ... زنده مي شوم
وقتي تو را مي بينم تمام روزهاي گذشته در نظرم مجسم مي شوند

گلم خاموش نباش و حرفي بزن عزيزم خاموش نباش و حرف بزن
از عشق و درد و دلت براي عاشقت صحبت كن


دوشنبه 11 مهر1384 |

 

دل های منتطر همه تقدیم چشم تو باد

امروز بی حضور تو فردا نمی شود

پروانه ات خواهو ماند

 


دوشنبه 11 مهر1384 |

 

وای اگه کسی دست تو رو بگيره من پيش کی فرياد بزنم که زندگيمو ازم گرفتن.

اگه يه روز سرت رو شونه کسی باشه به کی بگم دارم می ميرم.

اگه يه روز نگات تو نگاه کسی باشه به کی بگم که خورشيدمو گرفتن.

اگه من با تو نباشم به کی بگم که نهايت عجزم.به کی بگم همه عشق من نصيب کسی ديگه هستش وکمرم داره ميشکنه.

                                

 

              

 


چهارشنبه 23 شهریور1384 |

 

اندوه  بی اعتنایی  چه یادگار  عجیبی ست

اما چه شب ها که آن را از عشق بوسیده بودم

پرانه ات خواهم ماند


سه شنبه 22 شهریور1384 |

 

بگذار شبی تو را در آغوش شوم

از ساغر لبهایت می نوش شوم

چون شرم میان من تو باطل شد

آنقدر ببوسمت که مدهوش شوم

                                 

 

 

 


سه شنبه 22 شهریور1384 |

 

    دوستت دارم

 

تقدیم به عشقم آسو


شنبه 19 شهریور1384 |

 

 

            

دنیا سبز دوستیا یه دنیای بی خزونه آگه باغبون دلامون دریچه ها

رو روی هجوم تردید ها ببنده...

ما برای به یاد هم بودن به چند خط نوشته یه شاخه گل یه

عکس یادگاری وخیلی چیزای دیگه احتیاج نداریم  برای

این که منو تو باهم باشیم تنها یه خاطره می تونه خاطره ساز

دوستیهای ابدیمون باشه.خاطره کوچیکی از هم با هم بودنهامون

.حالا دیگه دوام دوستیمون دست خودمونه به این که چقدر

نسبت به هم صادقیم...بی ریا...وبا ایمان...از خوشحالی دلم دیگر

نمی تونم بنویسم ونمی خواد در این چهار دیواری اتاقم باشم

وباید به سوی تو بیام ..........

         دوستت دارم.....باور کن....

                                    دوستت دارم آسو

    

 

 


جمعه 18 شهریور1384 |

 

  

            دوستت دارم های تو امید موندن می ده

 

                                       تقدیم به کسی که عاشقانه دوستش دارم 


پنجشنبه 17 شهریور1384 |

 

منو ببخش

اگه دلم تنگ مي شه خيلي برات منو ببخش .. ...

اگه نگام گم مي شه تو شهر چشات منو ببخش ....

منو ببخش اگه شبا ستاره ها رو مي شمرم .....

اگه همش پيش همه بهت مي گم دوست دارم .....

منو ببخش اگه برات سبد سبد گل مي چينم .......

منو ببخش اگه شبا فقط تو رو خواب مي بينم .......

 منو ببخش اگه تو رو مي سپرمت دست خدا .......

 اگه پيش غريبه ها به جاي تو مي گم شما .......

منو ببخش اگه واسه چشماي تو خيلي كمم ......

 تو يه فرشته اي و من خيلي باشم،يه آدمم ......

 منو ببخش اگه فقط مي خام بشي مال خودم ......

. ببخش اگه كمم ولي زيادي عاشقت شدم

                                              

                                                                     تقدیم به تنها گلم آسو

 

 


پنجشنبه 17 شهریور1384 |

 

عشق شاخه به برگ

      

از بالا به طرف پايين

خزاني برگي زرد را ريخت

شاخه‌اي خشكيده آن را از آب گرفت و

در آغوشش افتاد

شرمي برگ زرد را فرا گرفت

شاخه‌ي خشك نگاهش کرد.. بازش شناخت

به او گفت: مي‌شناسيدم؟!

تو دخترْ همسايه شاخه‌اي از محله‌ي خودمان بودي

خدايا! آن زمان چقدر زيبا بودي، نزديكي‌هاي غروب

با لباس سبز رنگت بر ايوان مي‌ايستادي

پسرْ برگهاي آنجا را شيداي خود مي‌كردي!

يادت هست چند بار پروانه را براي يك بوس فرستادم

هرگز نفرستادي! يادت هست؟!

و اينك در آغوشم افتاده‌اي.. امّا افسوس

پس از چه؟ من شاخه مردي‌ام پيرمرد

تو هم برگ زني‌اي پيرزن

«موجي شانه‌اي انداخت و

نزديك بود هر دو غرق شوند»

شاخه‌ي خشك به نفس نفس افتاد

آهي بلند كشيد و

اين بار گفت:

زمانه!.. چه بگوييم؟!

تو را به خدا حسرتي‌ست در قلبم و نگذار با خود به زير آب ببرم

براي آخرين بار آن بوس را به من ده

پيش از آنكه باهم هر دو غرق شويم!

 

            

 


سه شنبه 15 شهریور1384 |

 

آسو باتمام وجود دوستت دارم

 

 

عشق فرشته

     فرشته روبروي خــــدا ايستاده بود ، خــــدا او را از عاشق شدن بر حذر داشته است :

 " تو نمي تواني عاشق شوي ؟  خودت يک بار تجربه کردي! آنها ( انسانها )دیگر هيچگاه عاشق

  نميشوند ... عشقشان از روي رياست..."

فرشته با چشمان پرسشگر خـــــدا را نگريست ؛ در برابر خـــــدا گويي قدرت کلام از او گرفته ميشد .

خـــــدا راز نگاهش را فهميد...

 " بله! من خودم قدرت عشق را از فرشته ها گرفتم و درقلب انسانها جاي دادم، ولي نميدانم چه بر سر  آنها آمده که عشق را فراموش کرده اند .... دوست داشتن آنها با ريا همراه شده است..."

خــــدا آنقدر عصباني بود که فرشته يک لحظه فراموش کرد ؛  "او مهربانترين مهربانان است.... "

خود را به خدا رساند...با همان شوري که در تمام فرشتگان وجود دارد ، چشم در چشم خــــدا دوخت ، دستانش رابه نشانه التماس در هم گره کرد:

خواهش مي کنم !!

خــــدا چند لحظه به چشمانش خيره شد و بدون حرفي رفت........لحظه ديدار نزيک بود ... بايد خــــدا را راضي ميکرد...

نامه اي به خــــدا نوشت :

« بنام تو»

خداي خوب ومهربانم !

اي خالق زيبايي ها !

اي مظهر عشق... !

ميدانم همه آنچه مي گويي ، تمام نگراني هايت براي من است؛

ولي براي همين يکبارو آخرين بار....

مرا ببخش.                                                         دوستت دارم

                                                       فرشـــتــه ي تــو....

آماده رفتن شد . آن کوچه هميشگي ... آن کوچه را دوست داشت و آن درخت بید و آن دیوار کاه گلی را...مثل همیشه زودتر رسیده بود.

اول به بید مجنون سلام داد ، بید هم با تکان دادن شاخه هایش جوابش را داد . سپس کنار دیوار کاه گل رفت که همیشه با معشوقش به آن تکیه می داد ، با دیوار هم احوالپرسی کرد.

زیر لب زمزمه می کرد:

من اینجا چشم در راه توام**** من اینجا چشم در راه توام !!

سایه ای دید ؛ در این ساعت تنها معشوقش میتوانست باشد ، ادامه داد:

من اینجا چشم در راه توام،ناگاه

تورا از دور می بینم که می آیی***ورا از دور می بینم که می خندی***سراپا چشم خواهم شد ***

آری ! او بود ، معشوق فرشته .... دستانش را به سویش دراز کرد . معشوق زمینی دستانش را گرفت.فرشته با همه وجود به او لبخند زد.ناگهان یادحرف خــدا افتاد :« عشق زمینی به ریا آلوده است! »

خودش نیز یکبار تجربه کرده بود ؛ چقدر سختی کشیده تا توانست از آن عشق دل بکند...دلش شکست . چشمانی که تا چند لحظه پیش می خندید به ناگاه افسرده و غمگین شد.

معشوقش فهمید . کنار بید مجنون رفت... بید زمزمه ای در گوشش کرد.فرشته سر بر سینه دیوار کاه گل داشت و آرام آرم می گریست. معشوقش خود را به او رساند ، تا چشم فرشته به او افتاد از ته دل فریاد کشید:

من از آدم ها متنفرم .... از دورویی ، دورنگی ، ریا ، از عشقهای دروغین آنها ، از نقش بازی کردن آنها ، از نقابهایی که به چهره می زنند ، آنها خیلی راحت قلب دیگران را می شکنند و خیلی آسان احساسات پاک دیگرا را با سنگدلی تمام زیر پاهایشان له می کنند...........

من از آدم ها ، عشق دروغین و قلبهای سنگیشان متنفرم...........

فریاد می کشید انگار می خواست ، خدا هم بشنود. آنقدر گفت و گفت تا از گریه بی حال شد. معشوقش دنبال قطره ای آب می گشت ؛ اگر آب به فرشته نمی رسید غالب تهی می کرد و می مرد...

اما دریغ از قطره ای آب... خود را به فرشته رساند . روبرویش نشست دستان سرد فرشته که دیگر هیچ اثری از زندگی نداشت در دست گرفت اشک می ریخت و زیر لب می گفت:

او لایق عشق پاک تو و قلب تو نبود...... سر به آسمان بلند کرد ولی خدا.....

معشوق به فرشته نگاه میکرد که بی جان ...

ناگهان یاد اشک چشمانش افتاد . قطره ای از اشکش را در دهان فرشته ریخت . قطره دوم... قطره سومفرشته چشم باز کرد. معشوقش را دید که بالای سر او نشسته و به پهنای صورت اشک میریزد و با همه وجود می خندد !!فرشته همه آنچه بین خودش و خدا گذشت ، از عشق قبلی اش برای معشوقش گفت . همه جاهایی که فرشته به هق هق می افتاد ، معشوقش نیز گریه میکرد.فرشته اشکهای معشوقش را پاک کرد دستهایش را محکم گرفت ، مستقیم به چشمانش نگاه کرد ، هرچند با پرده اشکی که در چشمش جمع شده بود نمی توانست ببیند، ولی پلک نزد ، گفت:

اگر یک روز از من، از عشق فرشته، خسته شدی ودیگر دستهایم گرمایی برایت نداشت ،به خودم بگو...

   " مرا به خدا نسپار ..."

معشوق رویش را برگرداند و با عصبانیت بلند شد و دست فرشته را رها کرد .فرشته با همه عشقی که در دل داشت ، صدایش کرد.

ایستاد ! رو به فرشته کرد و گفت :

" تا تو ، من و عشقم را بخواهی ، دوستت خواهم داشت ."

فرشته خوشحال شد . میخواست همه حرفهایش را به خدا بگوید....مثل شبهای گذشته ، معشوق فرشته ، برایش شعرهای عاشقانه خواند و فرشته پابه پای شعرهایش اشک می ریخت...

بید مجنون از این همه عشق و صفا شاخه هایش را تکان داد و دیوار کاه گلی از باد خواست تا بوی کاه گل تنش را با بوی عشقی که فضای کوچه را پر کرده بود به همه جا برساند ؛                        

تا همه بدانن

                 هنوزهم انسانها با  همه ی  قلبشان  عاشق می  شوند

            

 

 


سه شنبه 15 شهریور1384 |

 
mikaeel

آن شب من واشک ومهتاب تا صبح با هم نشستیم

mikaeellove@yahoo.com

 

مطالب اخير

 
 

پیوند ها

قالب وبلاگ

 

امکانات جانبی

RSS 2.0

 

Weblog Themes By Pars Theme